برف كه مي بارد
عجيب مرا به ياد سرماي نگاهت مي اندازد
چه گرم نگاه هايت را به ديگران مي دوزي
اما به من كه مي رسي چشمهايت يخ مي زنند انگار
وقتي دانه هاي برف به اوركتم مي خورند
زنگ صدايت را دارد
كه به وجودم مي نشيند
و آرام آرام در آن منجمد مي شوم
و درست در همان زمان، درست در همان زمان
وعده اجاقي گرم به من مي دهي
از فكر كردن به آتش،
آرام و آرام به مرگ مي انديشم
اينجا پر نمي شود از انتظارهايم
پر مي شود از لحظه لحظه ام تا نابودي
به خواب عميقي فرو مي روم
دنياهاي اندازه هم
آتش گرم نگاهت
آتش گرم دستانت
آتش گرم حرفهايت
سرماي وجودم...
تاريكي تدريجي
سياهي مطلق
مرگ...
رضا...

















